تبليغاتX
غنچه‌های زندگی من

این قدر دیر اومدم که نمی‌دونم از کجا شروع کنم. اما حالا که فضا انتخا.باتیه بگذار منم فعلا در این مورد بنویسم.

مناظره میرحسین و رئیس جمهور فعلی رو تو youtube.com دیدم.برام جالب بود بعد از بیست سال که رو در روی مردم قرار می‌گرفت و در شرایطی که می‌دانست هر کلمه و جمله‌ای که از دهنش در بیاد نقش حیاتی در آینده خودش و مردم داره ولی با تسلط کامل بحث کرد و حرفاشو زد.  از این که در دام جوسازی رقیب نیافتاد و موضوع‌های مورد نظرش رو همون طور که در نظر داشت پیش برد لذت بردم. کسی که مدیریت زمان رو در یک مناظره 90 دقیقه‌ای بفهمه و ازش نهایت استفاده رو بکنه حتما لیاقت مدیریت یک کشور رو داره. هرچند حرف‌هایی درباره دیدگاه‌های موسوی در اوایل ان.قلاب پشت آدم  رو می‌لرزونه ولی واقعیت اینه که اون روزها همه گرفتار افراط و تفریط بودن. شاید تجربه همون روزهاست که از موسوی امروز یک مدیر میانه‌رو و روشن‌فکر ساخته.

این روزها بیشتر از روزهای دیگر دلم می‌خواست ایران بودم...

+ نوشته شده در Sat 6 Jun 2009ساعت 3:31 PM توسط نیلوفر |

خوب ما برگشتیم :) البته چند روزی می‌شه که رسیدیم ولی تازه از کما در اومدیم (اگه در اومده باشیم).

چند روز آخر این قدر شلوغ بود که فرصت نکردم قضیه برگشتن رو برای خودم حل کنم!! وقتی رسیدیم خیابونا ناآشنا بود آخه همه برف‌ها یک‌جا آب شده‌بود. باور بکنید یا نه برای چند لحظه کوتاه یادم رفته‌بود با اجاق برقی کار کنم. بلد نبودم با کنترل کیبل رو خاموش کنم... برای وصل شدن به اینترنت دنبال سیم می‌گشتم... خلاصه چند روز اول صرف انتقال و تنظیم خواب و خوراک و مبارزه با بیماری‌های باقی‌مانده از سفر شد. حالا می‌تونم یه نفس راحت بکشم و بگم:  !... Home...sweet Home..

راستی که هیچی بهتر از سفر و بودن با عزیزان مخصوصا در ایام زیبای عید نیست اما خونه هم برای خودش صفایی داره بعد از نزدیک دو ماه...

از همه دوستانی که در نبودن من به این خونه سر زدن و چراغش رو روشن نگه داشتند ممنونم و عید و سال نو رو به هم هرچند با تاخیر به همه تبریک می‌گم. فعلا اینو داشته‌باشید تا فرصت بیشتر و پست مفصل‌تر راجع به خودمون و بچه‌ها و سفر...

 

+ نوشته شده در Fri 17 Apr 2009ساعت 1:50 PM توسط نیلوفر |

کوچولوی شیرین و نازنینم. داریوش یک‌ساله‌ام تولدت مبارک!

از کجا بگم؟ از اونجا که دیگه می‌تونی حسابی بدوی... از اونجا که با انگشت فسقلی‌ات چراغ و نشون می‌دی و می‌گی چیاق... گل رو نشون می‌دی و می‌گی دُ..ل... از این که حرفای ما رو خیلی بهتر می‌فهمی و وقتی می‌خوایم چیزی رو از دستت بگیریم اون چشمای خوش‌رنگت از شیطنت برق می‌زنه و مثل باد فرار می‌کنی... از غش غش خنده و خوش اخلاقی‌ات بگم که کسی نمی‌تونه در مقابلش مقاومت کنه... از این بگم که دیگه بی‌بی تو خونه نداریم...چه زود می‌گذره... انگار همین دیروز بود تو یه ظهر سرد زمستونی اومدی خونه...

عزیزکم تولدت مبارک! صد ساله بشی...

 

(این پست روز تولدش نوشته‌شده بود ولی نتونستم بگذارمش به خاطر همین به تاریخ تولدش ثبت می‌شه). 

+ نوشته شده در Tue 10 Mar 2009ساعت 3:25 PM توسط نیلوفر |

اگر دیدید یه مامانی داره تو آسمون از این ابر به اون ابر می‌‌پره بدونید که اون منم. می‌گم چرا. دیروز که رفتم مدرسه دو تا معلم‌های نونی تا منو دیدن شروع کردن تعریف از نونی که خیلی orderly است و instructions رو خیلی خوب follow می‌کنه (خواستم عین حرفای اونا رو بنویسم:) موقع تمرین فعالیت‌های مونتسوری بسیار متمرکز و با دقت کار می‌کنه و اونا به بچه‌های دیگه می‌گن که به نونی نگاه کنن و مثل اون کار کنن (در مورد متد مونتسوری و فعالیت‌هاش تو یه پست جدا مفصل صحبت می‌کنم فقط خلاصه بگم که روش مونتسوری تو بعضی مدرسه‌ها یا مهدکودک‌های اینجا پیاده می‌شه و فعالیت‌هایی است که بچه‌ها باید با سکوت و تمرکز و به تنهایی انجام بدن مثل چیدن بعضی اشیا از کوچک به بزرگ یا چیدن روی هم یا ریختن دانه‌ها یا آب از یک ظرف به ظرف دیگه و خیلی کارای دیگه که مدرسه‌های مونتسوری در روز یکی دو ساعت از این فعالیت‌ها دارند). یکیشون بهم گفت I really love him و یه ماچ برای مامانش فرستاد که خوب بارش آورده و یه عالمه از این حرفا... دیگه مگه کسی می‌تونست منو از رو ابرا بیاره پایین... یاد مامانم افتادم که وقتی از امتحان برمی‌گشتم بهم می‌گفت بیست می‌شی؟! اگه می‌گفتم آره چشماش چه برقی می‌زد و این داستان تا دانشگاه هم ادامه داشت!  ...آی از دل مادر...  

+ نوشته شده در Sun 15 Feb 2009ساعت 11:14 PM توسط نیلوفر |

داریم تمرین راه رفتن می‌کنیم. رکورد جدید ۱۲ قدم بدون دست بدون کمک :). وقتی توپ بازی می‌کنیم چشماش از خوشحالی برق می‌زنه و غش غش می‌خنده. خیلی از حرفا رو خوب می‌فهمه صداهای خاصی هم درمیاره ولی کلمه‌ای که قابل فهم باشه نمی‌گه

داره بازم دندون درمیاره و بعضی شبا کلافه‌ است ولی اگر مشکلی نداشته‌باشه، جاییش درد نکنه یا مریض نباشه شب ساعت ده و نیم می‌خوابه تا هشت فردا صبح... مثل پسرای خوب. دیگه تو بانسر یا صندلی غذا بند نمی‌شه شیر کمتر می‌خوره برعکس نونی شیر خور نیست غذا خوره تپلی من. لباساش مثل برق براش کوچیک می‌شه. لباسای ۹ تا ۱۲ ماه هم دیگه کم کم قدش نیست. این یعنی موریانه افتاده تو جیب ددی  

کلا زیاد حساس و سخت گیر نیست. زیاد هم اهمیت نمی‌ده که بهش بگی نکن یا بده یا نه نه به این دست نزن اینجا نیا... کار خودشو می‌کنه

عاشق اینه که بره بالا یا بره تو بیسمنت با ددی بازی کنه. خدا نکنه گیت بالا یا در بیسمنت باز بشه دیگه با قلدری خودشو می‌رسونه و حریفش نمی‌شی...

طبق معمول وسایل آشپزخونه وسط اتاق است و تا زانو تو کفگیر ملاقه و در قابلمه به سر می‌بریم.

بیرون رفتن رو دوست داره. وقتی می‌شونیمش تو کار سیتش دیگه از سر و صدا می‌افته و زیرلب با خوشحالی آواز می‌خونه.

داره بزرگ می‌شه. داره به یک‌سالگی نزدیک می‌شه و من از فکر این که دیگه بی‌بی تو خونه نداریم دلم می‌گیره..

 

+ نوشته شده در Tue 10 Feb 2009ساعت 1:36 PM توسط نیلوفر |

پدری و مادری مثل حرکت کردن روی لبه شمشیر می‌مونه. باید مهربون باشی اون‌ قدر که عشق رو بهش یاد بدی. باید سخت باشی اون‌قدر که در مواقع لازم حتی با کمی بی‌رحمی در برابرش بایستی و اون کاری که درسته انجام بدی. اما باید وقتی هم که لازمه انعطاف پذیر باشی و تا جایی که می‌شه باهاش راه بیای. باید اون‌قدر صبور باشی که عصبانی نشی و اختیارت رو به دست احساست ندی. باید اون‌قدر بهش نزدیک بشی که بتونه هر وقت که می‌خواد هرچیز که می‌خواد بدون ترس باهات در میون بگذاره اما باید مواظب باشی دوستش نشی و پدر و مادر باقی بمونی. از طرف دیگه مواظب باشی اون رو دوست خودت حساب نکنی چون نباید هرگز در غم‌هات و مشکلاتت شریکش کنی و مبادا که باهاش درد دل کنی.

پدری و مادری کار خیلی ظریف و حساسیه. باید براش سعی کنی یادبگیری، بخونی، بشنوی و از تجربه دیگران استفاده کنی. اما نمی‌تونی خیلی کتابی عمل کنی گاهی هیچ تئوری به کمکت نمی‌یاد. بعضی وقتا سوالایی برات پیش میاد که جوابش تو هیچ کتابی نیست، دچار شرایطی می‌شی که حتی بهترین روان‌شناسان کودک نمی‌تونن کمکت کنن. اونجاست که باید از هوش و ابتکار و عشق و احساس مادری و پدریت کمک بگیری و مسائلی که پیش میاد رو یکی یکی و با صبر و حوصله حل کنی  و هر روز از روز قبل بهتر باشی. پدری و مادری کار سختیه. سخت اما شیرین و دوست داشتنی...

آخ از اون لحظه‌هایی که عقل و احساست در مقابل هم قرار می‌گیرد. دلت می‌گه لوسش کن... نذار آب تو دلش تکون بخوره... همه کاراش رو براش بکن مبادا اذیت بشه... وقتی می‌افته بغلش کن و ببوسش وقتی می‌گه نمی‌خوام برم مدرسه بشونش پای تلوزیون و یه کاسه چیپس بده دستش وقتی شبا بلند می‌شه میاد تو اتاقت بغلش کن و تا صبح از نفس گرم و خواب شیرینش آروم بگیر. به خودت وابسته‌اش کن طوری که هیج طوفانی تو روزگار نتونه ازت جداش کنه...

عقلت بهت می‌گه وقتی می‌خوره زمین پاتو محکم بذار رو دلت و خودتو بزن به ندیدن تا خودش پاشه. تا می‌بینی یه کاری رو یادگرفته دیگه به خودش واگذار کن و بذار مستقل بشه. وقتی می‌بریش مدرسه و از بغل مربی‌اش فرار می‌کنه تا بیاد تو آغوشت محکم وایستا،‌ اشکاشو پاک کن و دوباره بفرستش تو، بعدا اگه دلت خواست می‌تونی سرت رو بگذاری رو فرمون ماشین و زار زار گریه کنی... وقتی شب میاد تو اتاقت برش گردون تو تختش و کنارش بشین تا دوباره بخوابه. مستقل بارش بیار. اون نیومده تا تنهایی تو رو پر کنه. آماده باش هر وقت پراش جون بگیره باید پروازش بدی بره. بذار برای زندگیش خودش تصمیم بگیره اون نیومده که آرزوهای برآورده نشده تو رو به واقعیت تبدیل کنه. اون اومده تا دنیا رو به مدل خودش تجربه کنه زندگی رو از چشم خودش ببینه و از این که خودش باشه لذت ببره... این‌هاست که  اوج عشق و احساس و هنر مادریه.

.

+ نوشته شده در Tue 27 Jan 2009ساعت 6:6 PM توسط نیلوفر |

داشتم از سی‌ان‌ان مراسم قسم خوردن اوباما رو تماشا می‌کردم یاد سال ۷۶ و دوم خرداد و خاتمی افتادم. نطق اوباما هم منو یاد اولین نطق خاتمی در مجلس انداخت. همون‌قدر قاطعانه و همون قدر امیدوار کننده. خاتمی که به جایی نرسید. البته پیشرفت‌هایی حاصل شده‌بود اما همون تغییرات کمی هم که ایجاد شده‌بود در سال‌های بعد به حالت اول و بلکه بدتر از قبل برگشت. حالا ببینیم اوباما تا چه حد می‌تونه به وعده‌هاش عمل کنه. قاعدتا در یک چنین موقع‌هایی باید فرق کشورهای دموکراتیک با کشورهای ظاهرا دمکراتیک مشخص بشه. پس منتظر می‌مونیم.

+ نوشته شده در Tue 20 Jan 2009ساعت 12:58 PM توسط نیلوفر |

به همین زودی کوجولوی خونه ما وارد یازده ماهگی شد و من تو این ماه این قدر کارم زیاد بود که نتونستم به مرور از ده ماهگی‌اش بنویسم...حالا باید همه رو یک جا بنویسم:

داشو تو این ماه تو راه رفتن خیلی پیشرفت کرد. دیگه دستشو همه جا ‌می‌گیره و راه می‌ره. ناگفته نماند که درست یک روز مونده به آخر ده ماهگی خودش بلند شد و دو سه قدم بدون کمک راه رفت که دیگه ما براش غش کردیم.

خدارو شکر خوب غذا می‌خوره و سعی می‌کنم در کنار غذاش کمی از غذای سفره هم بهش بدم حسابی وزن گرفته و رشدش روی ۴۵-۵۰ جدول است.

خیلی حرفامون رو می‌فهمه.  شبا تو تاریکی بغلش می‌کنم گاهی نمی‌خواد شیر بخوره بهش می‌گم بیا پستونک بخور گریه رو قطع می‌کنه و پستونک رو می‌گیره. بهش می‌گم بیا بغلم دستاشو هوا می‌کنه.

دیگه سرعت از پله بالارفتنش واقعا خطرناک شده. تا لای گیت باز می‌شه می‌دوه بالا. بعضی وقتا هم می‌شینه دم به گریه یعنی درو باز کنین من برم بالا.

تو هر سوراخی سرک می‌کشه کشوهای آشپزخونه، کابینت‌ها و کمد خوراکی‌ها از دستش در امان نیستن. قابلمه‌ها همیشه وسط آشپزخونه‌ است. البته منم کاری به کارش ندارم و تا جایی که کار خطرناک نکنه میزارم به هم بریزه

دو تا دندون بالا نیش زد بالاخره ولی خیلی طفلکم رو اذیت کرد.

برنامه فور اسکور رو خیلی خیلی دوست داره. تا صدای این چهار تا رو می‌شنوه دوان دوان (البته به صورت چهاردست و پا) خودشو به تلویزیون می‌رسونه و محو تماشا می‌شه گاهی هم می‌خنده و دست می‌زنه. سر سری و دست‌دسی یاد گرفته

خیلی بلا شده. زیرجُلکی با نونی لجبازی می‌کنه! یه اصراری داره وقتی اون داره تی وی می‌بینه بره سیخ جلوش وایسته. هرچی می‌کشمش کنار دوباره خودشو می‌رسونه جلو تی وی و صدای نونی رو در می‌یاره

قبلا وقتی نونی یه حرکت خشن نسبت بهش نشون می‌داد جلوشو می‌گرفتم و حتی گاهی بهش Time Out می‌دادم. دلم نمی‌خواست فکر کنه این کار عادی یا درسته. اما دیدم طفلک اون بچه خیلی ناراحت می‌شه وقتی به خاطر داشو دعواش می‌کنم. حالا رویه رو عوض کردم. سعی می‌کنم وقتی نونی سرش گرم کاریه یا داره چیزی می‌خوره تا حد امکان داشو رو از اون دور و بر دور کنم و نذارم مزاحمش بشه. بعضی وقتا هم به داشو یه تشر می‌زنم که داداشتو اذیت نکن اون داره تی ‌وی می‌بینه یا غذا می‌خوره. البته داشو که عین خیالش نیست!! هنوز توپ و تشر نمی‌فهمه فقط می‌خنده! این طوری نونی دیگه فکر نمی‌کنه مامی رو از دست داده و مامی فقط طرف داشو رو می‌گیره برخلاف اون چه که فکر می‌کردم الان نونی با داشو خیلی آروم‌تر شده چون دیده که حمایت منو داره و همه چیزش خیلی بهتر شده. از غذا خوردنش گرفته تا لباس پوشیدنش موقع بیرون رفتن و کارهای دیگه که قبلا برای همه‌اش کلی داستان داشتیم

خلاصه دیگه آروم آروم همه داریم رو روال می‌افتیم :) من خودمو برای یک زمستون خیلی سخت آماده کرده‌بودم و همون‌طور که فکر می‌کردم هم این زمستون واقعا سخت بود اما می‌دونم به زودی همه چیز آسون‌تر می‌شه و لذت‌بخش‌تر.

 

 

+ نوشته شده در Fri 9 Jan 2009ساعت 3:40 PM توسط نیلوفر |

- نونی معتاد شده. به چی؟ به Tree House (کانال مورد علاقه بجه‌ها که همه‌اش کارتون پخش می‌کنه)... مصیبتی داریم... اصلا حاضر نیست بیرون بیاد. تو خونه هم همش می‌خواد بشینه پای تی وی. ولی ما براش نوبت گذاشتیم و روزی دو سه ساعت بیشتر نمی‌ذاریم ببینه. صبح زود قبل از مدرسه هم تی وی بی تی وی...

- هر روز با حواس جمع‌اش ما رو غافل‌گیر می‌کنه. از نزدیکی‌های خونه دایی‌اش رد شدیم خیابون رو قشنگ شناخت و گفت داریم می‌ریم خونه دایی؟!!

- بعضی وقت‌ها وقتی دی وی دی کار نمی‌کنه سی دی رو در میاره می‌ده به من می‌گه مامی ها اِش کن!!! آخه من سی دی رو ها می‌کنم و پاکش می‌کنم که کار کنه  بعضی وقتا هم خودش دست به کار می‌شه سی دی رو در میاره می‌ماله به شلوارش!!

 - غذا خوردنش بهتر نشده اما من دیگه ولش کردم به حال خودش. فقط سعی می‌کنم چیزایی که برای بدنش لازمه رو بهش برسونم اما دیگه نخورد هم نخورد. قراره به appetite centre بچه‌ام گوش بدیم!!!!

- روابطش با داشو مثل قبل گاهی خوب گاهی نه خوبه :)‌ اما داره بهتر می‌شه و کم کم با هم بازی می‌کنن.

- دوستم اومده‌بود خونه‌مون. از تو آشپزخونه صداش می‌کنه...

- نونیییییییییییییی

- چیه سیماااااااااااااا

- شیرین زبون من فارسی رو کامل کامل حرف می‌زنه. کم پیش میاد کلمه‌ای رو درست ادا نکنه و جمله‌هاش دیگه کامل و درسته. این روزا هم داره کم کم زبان انگلیسی بهتر و بهتر یاد می‌گیره. جمله می‌سازه، سوالی‌اش می‌کنه و عبارت‌های جدید یاد می‌گیره. این قسمت زندگی ما دیگه خیلی شیرینی بعضی وقتا آخر خنده‌است :)

- پسرم بیا شیرتو بخور

 - Momy...I'm comming

تو آشپزخونه می‌بینه داره آب می‌ریزه:

-Oh... No... It's watering!!!

لگوش که ساخته ولو می‌شه رو زمین:

-Oh... My gidness (منظورش همون Goodness است)

می‌بینه قطار داره رد می‌شه

Oh ... look ...It's training mom

حالا بماند که معلمشون یه ته لهجه بریتیش داره و اگه ما go و Cow رو اون جوری که اون می‌گه نگیم باید بهش جواب پس بدیم!!

- یه چیزی همیشه لج من رو در می‌آورد اونم این که بچه‌های اینجا هر تعریفی ازشون می‌کنی به جای این که بگن مرسی یا مثل بچگی‌های ما خجالت بکشن جواب می‌دن !! I Know. در راستای این مثل که منع نکن سرت میاد چند روز پیش به نونی گفتم وااااای این نقاشی‌ات چقدر قشنگه... نه گذاشت نه ورداشت جواب داد I know!! ...من:  

خلاصه به ددی می‌گم باش تا صبح دولتت بدمد... کاین هنوز از نتایج سحر است... 

+ نوشته شده در Tue 6 Jan 2009ساعت 10:22 AM توسط نیلوفر |

چند وقتیه که نونی به قصه علاقمند شده و دوست داره شبا براش قصه بگم. منم خیلی استقبال کردم چون این به اصطلاح Story Time چند تا خاصیت داره. هم خیلی آرامش‌بخشه و باعث می‌شه نونی شب راحت‌تر بخوابه و هم دایره لغات فارسی‌اش وسیع‌تر بشه.  به خاطر همین سعی کردم به مغزم فشار بیارم و قصه‌هایی رو که برای سنش مناسبه به یاد بیارم و براش بگم. این وسط به نکته جالبی برخوردم. قصه‌های فارسی همشون یه رگه‌هایی از خشونت توشون هست. مثلا: گرگه میاد شنگول و منگول رو درسته می‌خوره بعد خانم بزی میره شکمشو پاره می‌کنه اونا رو در میاره  خاله سوسکه می‌خواد شوهر کنه قصابه می‌خواد با ساطور بزندش بقاله با سنگ ترازو... بگذریم که آخرش به بعضی روایت‌ها موشه میافته تو دیگ آش و خاله سوسکه برای همیشه سیاه پوش می‌شه که من این قسمت رو سانسور می کنم!! قصه کک به تنور رو که شنیدید که کک به تنور می‌شه و مورچه خاک به سر و بابا بیل به پشت(!!) و ننه جز و وز و دیگه بهترینش فکر کنم همون قسمت درخت برگریزون باشه...گنجیشکک اشی مشی که می‌افته تو حوض نقاشی یکی میاد می‌برتش اون یکی میاد می‌کشدش،‌اون یکی میاد پوست می‌کندش و آخری هم میاد می‌خوردش ... قصه گنجیشکه که سنجد می‌خورده هم که آخرش پیرزنه با ذغال در باسنشو می‌سوزنه تا ادب بشه و آخر قصه به گنجشکه می‌گه: گنجیشکه بیا که سنجدت پخته شده اونم می‌گه نه نمی‌یام نه نمی‌یام نصف ...نم سوخته شده..!!! تلخون قصه ما هی شوهر می‌کنه و زن شاهزاده می‌شه و هی شوهرش می‌میره و چهل سال بالای سرش قرآن می‌خونه ... قصه‌های بهرنگی هم مثل پسرک لبو فروش، ۲۴ ساعت در خواب و بیداری، اولدوز و کلاع‌ها و ... هرچند حقیقت جامعه ماست اما تلخ و غم‌انگیزه (چقدر بچه که بودم با این داستان‌‌ها گریه کردم).
خلاصه ما موندیم چه قصه‌ای برای این بچه بگیم. ( البته یه دونه پیدا کردم اونم مهمان‌های ناخوانده‌است که خوب خشونت نداره...)

.

تا به حال فکر می‌کردم انقلاب و جنگ از مردم ما اینی ساخته که حالا هستن. آدم‌هایی عصبی و عصبانی که نسبت به هم بسیار MEAN شده‌اند (معادل فارسی خوبی براش پیدا نکردم)...اما حالا خوب که فکر می‌کنم می‌بینم ریشه این رفتار در فرهنگ ما قدیمی‌تر و عمیق‌تر از این حرفاست. اتفاقات اخیر فقط باعث بروز و تشدید این رفتارها شده. بخصوص آدم چند سالی که از ایران بیرون می‌مونه این خشونت و میزان شدت اون نسبت به فرهنگ‌های دیگه رو خیلی بیشتر حس می‌کنه. 

 من با تمام توان سعی می‌کنم نونی رو از صحنه‌ها و برنامه‌هایی که خشونت داره دور کنم چون تاثیر بسیار عمیق و بدی روش میگذاره. به جرات می‌تونم بگم ما هیج کدوم از برنامه‌های ماهواره ایرانی رو نمی‌تونیم موقع بیدار بودن نونی ببینیم. همه سریال‌ها حتی سریال‌های طنز پر از دعوا و داد و بیداد و کتک‌کاری و رفتارهای بده حالا بماند که کشت و کشتار و کلاه سر هم گذاشتن و اعتیاد و کشتن هم سر پول و این جور چیزا که دیگه به جز تفکیک ناپذیر سریال‌ها و فیلم‌ها تبدیل شده. البته شبکه‌های کابلی کانادا و آمریکا هم فیلم‌های خشن نشون می‌ده اما عمومیت نداره و حتما اول فیلم و بین تبلیغات به طور دقیق به بیننده تذکر داده می‌شه که قراره چطور صحنه‌هایی در برنامه وجود داشته‌باشه و قوانین بسیار سخت و دقیقی در این مورد وجود داره. بچه‌ها برنامه‌های خاص خودشون رو دارن و قرار نیست تا نصفه شب پا به پای پدر مادر پای تلویزیون بشینند. جالبه که موضوع این‌قدر جا افتاده که من دیدم بعضی وقت‌ها خود بچه‌ها به پدر مادر تذکر می‌دن این کانال که قفل نداره گاهی برنامه‌هایی نشون می‌ده که مناسب من نیست!!!

با کسی حرف می‌زدم و از خشونت در برنامه‌های ایرانی می‌گفتم چیزی گفت که خیلی یکه خوردم. به من گفت این سریال‌ها آیینه همون فضایی است که الان تو ایران حاکمه!!! امیدوارم اشتباه کرده باشه و چنین خشونتی فقط و فقط تو فیلم‌های ایرانی باشه...

شما از دیدن این گریه‌تون نمی‌گیره؟

+ نوشته شده در Thu 25 Dec 2008ساعت 1:2 PM توسط نیلوفر |